تبليغاتX
تحریر - مرجع موسیقی کلاسیک پارسی | Tahrir - The Source of Persian Classical Music

اولین دیدار.
پاییز سال 1351 بود که روزی همره استاد فرامرز پایور برای اولین بار به منزل استاد دوامی در جماران رفتم. خانه­یی دو اتاقه، کوچک، بسیار محقر اما تمیز. عبدالله خان که در آن هنگام 81 ساله بود، جثه­ای نحیف و اندامی کوچک داشت و ما را به گرمی پذیرفت. پایور هفته­یی دو روز به استاد دوامی که تنها زندگی می­ کرد، سر می‌زد و معلوم بود که رابطه­ی این دو موسیقیدان بزرگ بسیار تنگاتنگ و صمیمی است.

پایور مرا به استاد معرفی کرد. عبدالله خان با لبخندی متین زیر لب تعارفی کرد و گفت: «خوش آمدید!». پایور پس از معرفی من افزود که: «شجریان می خواهد بیاید و نزد شما ردیف­ها را کار کند.» استاد جواب داد: «خیلی خوب! بیاید، یک دفتر هم بیاورد و شعر ها را بنویسد، ولی ضبط صوت نیاورد!» بعد از آن، پایور نگاهی به من کرد و آهسته گفت:« عبدالله خان از ضبط صوت بدش میآید. مبادا ضبط صوت بیاوری، که دیگر به منزلش راهت نمی دهد!»
پس از پذیرایی مختصری که استاد با چای از ما کرد و مقداری از این در و آن در صحبت کردند، سفارش‌هایی برای کارهای خودش به پایور داد که معلوم می کرد وی به همه امور منزل و کارهای اداری و شخصی استاد رسیدگی می کند. سپس برخاستیم و خداحافظی کردیم و عبدالله خان ما را با گرمی تا دم در مشایعت نمود.

زمزمه های استاد.
از فردای آن روز، طبق قرار به منزل استاد دوامی رفتم و همان شد که تا آخرین روزهای زندگي استاد دوامي، اغلب اوقات هفته را با ايشان بودم و يك روز در ميان استاد را سوار اتومبيل كرده براي خريد يا گردش به خيابانهاي شميران مي بردم. مي توانم بگويم كه در اين مدت به شكل يك نيمه خانه شاگرد در خدمت او بودم. ايشان هم لطفي پدرانه و عميق به من پيدا كرده بود، همه اسرارش را به من مي گفت و هر وقت هم كار فوق العاده اي پيش مي آمد، تلفن مي‌زد و احضارم مي كرد. وقتي تلفن مي كرد و من گوشي را برميداشتم و سلام ميدادم بجاي جواب سلام مي گفت: بلند شو بيا كارت دارم، يا مثلا وقتي عصر مي آيي فلان چيز را بگير و بياور!

در تمام مدتي كه در كنارش بودم از استاد در باره موسيقي سئوال مي كردم و او جواب ميداد و گاهي خاطراتش را برايم بازگو مي كرد. در خانه كه بوديم دفتري داشتم كه آموخته هايم را در آن مي‌نوشتم اما هنگامي كه در اتومبيل بوديم و من رانندگي مي كردم، اين كار امكان نداشت و او هم در اتومبيل عادت داشت كه تصنيفي را زمزمه كند و يا گوشه اي از رديف را برايم بخواند.
براي اينكه جواب سئوالهايي كه در اتومبيل مي پرسيدم فراموش نكنم و يا تصنيف ها و گوشه ها از دستم در نرود مجبور شدم يك ضبط صوت مخفي در اتومبيل كار بگذارم . ضبط صوت با يك كليد شروع به ضبط مي‌كرد. استاد از اين كار اطلاعي نداشت و من بسيار شرمنده بودم كه چرا بايد به اجبار دست به كاري بزنم كه دوستم و استادم نمي خواهد. ولي نگراني عميقي داشتم كه ديگر اين موقعيت ها پيش نيايد و پاسخ سئوالاتم از بين برود. اين نگراني موجب شده بود كه دست به اين كار بزنم كه هر وقت به آن فكر مي‌كنم، اگرچه نزديك به بيست سال از آن روزگار مي گذرد ، احساس شرمندگي مي كنم.
به هر حال اين كار را مدام انجام ميدادم و يك بار هم نگذاشتم عبدالله خان بفهمد حرفها و زمزمه هايش را ضبط مي كنم. زيرا فهميدن همان و سلب اعتماد شدنش از من همان. شايد خطاي آن روز مرا، گنجينه مختصري كه از اين راه براي آيندگان و پژوهندگان ثبت شده جبران كند و روح استاد شادمان گردد.»


بستن قرداد براي ضبط تصنيف هاي مرحوم دوامي.
یک هفته پس از درگذشت نورعلی خان بود که استاد دوامی به من تلفن زد و گفت:« آقا بیا اینجا کارت دارم.» عصر طبق معمول به حضور رسیدم. تاثری عمیق داشت و با چشمانی مات و مبهوت از پنجره‌ی اتاقش بیرون را نگاه می کرد! درهمان حال خطاب به من گفت: «نورعلی خان جوان بود آقا! حیف شد رفت!» و پس از یک دقیقه سکوت که انگشت سبابه­ی دست راست را به عادت همیشه روی دندان­های جلو گذاشته بود، ادامه داد: «ولی من سلامتم آقا!»
از این حرف استاد با اینکه متاثر بودم، خنده­ام گرفت که عبدالله خان بعد از مرگ نورعلی خان برومند احساس نگرانی می کند، چون 15 سال از او بزرگتر بود، و از طرف دیگر خود را دلداری می دهد که کاملا سلامت است.

عبدالله خان پس از این حرف ادامه داد:« آقا! پهلبد می خواسته که من تصانیف قدیمی را برای فرهنگ و هنر بخوانم و آنها ضبط کنند. قرارداد بسته­اند که مبلغی بعد از پایان کار به من بدهند. پایور هم آمده و تصانیف دستگاه شور را همراهش خوانده­ام و ضبط کرده­اند. ولی بیش از یک سال است که دیگر برای این موضوع پیش من نیامده­اند و دیگر حرفی از این مساله نیست. تو برو بگو آقا، من هم فردا می روم و این تصنیف­ها از دست می رود. بیایند و دم و دستگاهشان را بیاورند تا یادم نرفته بخوانم.» بعد گفت:« به گمانم آقا! پایور برای این کارش اضافه حقوق می­خواسته، ولی چون پهلبد موافقت نکرده، این کار معطل مانده است.»
بعد از اين حرفها فكري به خاطرم رسيد و گفتم: استاد، پيشنهادي دارم. گفت : ديگر به من نگويي استاد. استاد چيه؟ به اوستاي حمومي ميگن استاد. گفتم: به چشم آقا، شما حاضريد قراردادي را كه با فرهنگ و هنر بستيد و به آن عمل نكردند ، اين قرارداد را با من ببنديد؟ يك دستگاه ضبط صوت خوب هم مي آورم، براي من بخوانيد ضبط كنم. مبلغ قرارداد هم هر چه هست با دل و جان تهيه كرده و مي پردازم شما كه بابت قرارداد از فرهنگ و هنر پولي نگرفته ايد؟ گفت : نه آقا! گفتم: پس با همان شرايط به من واگذار كنيد.
جواب داد: خيلي خوب است، بله آقا، چه بهتر كه تو اين كار را بكني، چون اگر آنها علاقه داشتند مي‌آمدند. تو، هم علاقمندي و هم موقع ضبط بهتر مي تواني به من كمك كني كه يك تصنيف را دوبار نخوانم. بله آقا! فكر خوبي است. آدم چه ميداند چند روز از عمرش باقي مانده، شب مي خوابد و صبح بلند نمي شود، منتها بايد از آن درست استفاده كني، درست ياد بگيري و درست بخواني. اين آهنگ‌ها را كه اينجوري نبايد بخوانند. اينها هر كدام يك وزني دارد كه بايد مراعات شود. در ضمن اگر اين آهنگها دست خيلي از اين نوازنده هابرسد، هر تكه اش را غلط و غلوط بنام خودشان اجرا مي كنند و مي‌گويند اين آهنگ را ما ساخته‌ايم! اين آهنگ بايد درست نگهداري و درست اجرا كني.
به استاد اطمينان دادم كه مثل مردمك چشمم از آهنگ‌ها و تصنيف‌ها نگهداري خواهم كرد و تا درست ياد نگيرم آنها را اجرا و ضبط نخواهم كرد.

روز بعد كه ضبط صوت آوردم ايشان دست خطي را كه به شكل قرارداد نوشته بودند به من دادند. توصيه هاي لازم را در ان ياد آور شدند و مبلغ قرارداد هم ذكر شد. همان روز پاداشي را كه به خاطر اجراي راست‌پنجگاه، در جشن هنر شيراز از اداره راديو گرفته بودم به عنوان پيش پرداخت، حضور استاد تقديم كردم و مدت يكسال و نيم طول كشيد كه تصنيف ها ضبط شد. هفته اي دو روز بعد از ظهر، به اين كار اختصاص داده بوديم ايشان مي خواند و من ضبط و يادداشت مي كردم.

در مرحله اول، طبق يادداشت هايي كه آقاي دوامي داشت حدود 250 تصنيف قديمي ذكر شده بود، كه در عمل به 140 تصنيف تقليل پيدا كرد. چون خيل از اين آهنگ ها با شعرهاي گوناگون اجرا ميشد. بالاخره حدود 140 تصنيف را به اين ترتيب ضبط كردم. خوشحالم از اينكه توانستم اين گنجينه گرانبها را براي بايگاني موسيقي ايران ثبت و حفظ كنم. يكي از كارهايي كه در نظر دارم در كارنامه هنري ام عرضه كنم، خواندن اين مجموعه، تصانيف همراه اركستر سازهاي ايراني است.
البته اغلب آنها توسط خودم يا خوانندگان ديگر اجرا شده اند. ولي همانطور كه آقاي دوامی مي‌گفت، اكثرا ريتم و وزن اجرا از نظر تندي و كندي و حالات ريزه كاري با آنچه استاد خوانده فرق دارد. و من كه سالها شيوه اجراي آنها را نزد عبدالله خان كار كردم ، در نظر دارم كه همه آنها را با همان شيوه اجرا و ثبت كنم.

گمشده‌ی استاد.
اینجا باید اضافه کنم که بطور کلی عبدالله خان انسان بسیار شکاکی بود و مخصوصا در مورد نوازندگان نظر خوبی نداشت، حالا علتش چه بود، من هم نمی دانم! حتی به پایور هم که این همه به استاد مهر می­ورزید و همه کارهایش را با دل و جان انجام می­داد، شک داشت، که تصوری کاملا نابجا بود.
مثلا یادم می­آید راجع به سه تاری که داشت و صفحه­ آن از پوست بود و به دیوار اتاقش آویخته بود، یک بار گفت: «این سه تار ساز خوبی است آقا، لطفی چشمش دنبال این ساز است، گفت پوستش خراب است ببرم درست کنم، ترسیدم بدهم ببرد و دیگر نیاورد!» در حالی که من به خوبی می دانستم که محمدرضا لطفی حاضر است جانش را هم برای استادش بدهد.

آن روز هم که صحبت می کردیم چنین شکی در وجود استا دوامی ریشه گرفته بود. روکرد به من و افزود :«راستی آقا! برو پیش محمود علی خان برادر نورعلی خان برومند، آن کتابچه­­ی تصنیف مرا که گم شده، بگیر و بیاور. آن کتابچه یک شب در یک میهمانی گم شد. آن شب خیلی آنجا بودند و چشمشان دنبال آن کتابچه بود. چون من همه تصانیفی را که بلد بودم، در آن کتابچه نوشته بودم و هر وقت یادم می‌رفت، به آن مراجعه می کردم. بعدا فهمیدم این کتابچه نزد حاج آقا محمد است.»

بعد دوباره انگشت سبابه­اش را روی دندان هایش گذاشت و پس از چند ثانیه فکر کردن افزود: «البته حاج آقا محمد این کاره نبوده، ولی خوب، به کتابچه­ی من نظر داشت. من گاهی به خانه او می رفتم، یعنی همه خوانندگان و نوازندگان به خانه­اش می رفتند. یک بار هم پرسیدم که می گویند کتابچه من پیش شماست، ولی حاج آقا محمد اظهار بی اطلاعی می کرد. به گمانم دروغ می گفت آقا! او این چیز ها را خیلی دوست داشت. هر چه ساز خوب و قدیمی هم که بود، در خانه­اش جمع کرده بود. البته آدم بدی نبود، فکر می کنم خیلی تصانیف قدیمی و مخصوصا تصانیف شیدا را از روی آن دفترچه یاد گرفته بود.
می‌گویند وقتی حاج آقا محمد فوت شد، سازهای قدیمی و آن کتابچه را نورعلی خان برومند گرفته و نگهداری می کند. حالا تو برو از برادر برومند آن را بگیر و بیار، چون بعضی از آن ها را یادم رفته، حیف است! اگر دوباره مراجعه کنم، یادم می­اید. البته بیشترش یادم هست، فقط چندتایی ممکن است یادم رفته باشد.»


مرگ عبدالله دوامي معروف به دايره المعارف موسيقي.
همسر استاد دوامي، از محل منزل و كوچكي خانه جماران راضي نبود و عبدالله خان را وادار ساخت كه آن خانه قديمي را بفروشد و آپارتمان كوچكي در چهل و پنج متري سيدخندان، بعد از مجيديه، نبش يك چهارراه پررفت و آمد بخرد. استاد دو سه سال آخر عمر خود را در اين آپارتمان بسيار رنج برد و سر و صداي اتومبيل‌ها، شلوغي محل و هواي آلوده ان، بويژه در گرماي طاقت فرساي تابستان او را بسيار اذيت مي‌كرد و به همين خاطر هميشه با كنايه مي گفت: خانم از اينجا بيشتر از شميران خوشش مي آيد!

بالاخره زمستان 1359 بود كه استاد روزي از خانه بيرون مي رود، هنگام بازگشت چون كليد آپارتمان را به همراه نداشته، براي اينكه پشت در نماند، جواني به سرش مي‌زند و در آستانه 90 سالگي از پنجره مي رود بالا ولي در يك لحظه غافل شده و به زمين مي افتد. در اين حادثه استخوان لگن خاصره اش مي‌شكند و در بيمارستان بستري مي شود ولي به علت فراموشي، قرص‌هاي مسكن را كه دكتر برايش تجويز كرده بود، بيش از دستور مي خورد و دچار مسموميت هم مي‌شود و شبانگاه بيستم دي ماه در بيمارستان، دارفاني را وداع مي كند.

ايامي كه اين حادثه براي عبدالله خان پيش آمد من در مسافرت بودم. وقتي برگشتم، آقاي پايور تلفن زد كه براي دوامي چنين اتفاقي افتاده و در بيمارستان بستري است. فردا سري به او بزن، همه اش از تو مي پرسد.
فردا صبح وقتي به بيمارستان رسيدم دير شده و استاد شب قبل در گذشته بود. خويشان و ياران و شاگردانش خبردار شدند و براي تشیيع جنازه و خاكسپاري به بيمارستان آمدند. در سردخانه بيمارستان با دوربين فيلمبرداري كه يكي از شاگردان استاد آورده بود به عنوان آخرين يادبود از جنازه اش فيلم گرفتند و در بهشت زهرا شست و شو داده و به خاك سپرده شد.

نوشته شده توسط علیرضا در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 |

«منصور احمدي» نوازنده سنتور بر اثر سكته مغزي از دنيا رفت و روز گذشته به خاك سپرده شد.

به گزارش بخش موسيقي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، «منصور احمدي» نوازنده سنتور، در سال ‌١٣٠٩ در تهران به دنيا آمد.

او علاوه بر تأسيس كلاس‌هاي موسيقي و تربيت شاگردان، اولين آهنگ خود را قطعه‌اي از مولوي به نام «من مست و تو ديوانه» انتخاب كرد و آن را به صورت زنده در راديو اجرا كرد.

سرانجام «منصور احمدي» چهارشنبه گذشته در بيمارستان فيروزگر تهران از دنيا رفت و صبح روز گذشته در بهشت «سكينه» كرج به خاك سپرده شد.

به گزارش ايسنا، مراسم ختم اين هنرمند فردا (يكشنبه ‌٢١ مهرماه ساعت ‌٢٠ تا ‌٣٠/١٨) در مسجد نور تهران واقع در ميدان فاطمي برگزار مي‌شود.

او آهنگ‌هاي براي برنامه‌هاي «گل‌هاي جاويدان» و هنرمنداني همچون «ايرج» ساخت.

وي در طول دوران يادگيري موسيقي‌اش از كلاس اساتيدي چون «صبا» و «ميثاقيان» بهره‌مند شد.

وبلاگ تحریر این ضایعه را به اهالی موسیقی و خانواده ی زنده یاد احمدی تسلیت عرض می کند

 مصاحبه ی وبلاگ گلها با زنده یاد منصور احمدی

نوشته شده توسط علیرضا در شنبه بیستم مهر 1387 |

 بیوگرافی مختصر.

علي اصغر شاهزيدي به سال ۱۳۲۷خورشيدي در اصفهان و در خانداني پا به عرصه وجود گذاشت كه اكثرا از هنر موسيقي بهره داشتند. پدر با آنكه رديف موسيقي نمي‌دانست اما آواز خوب مي خواند و ني هم مي‌زد، عمو نيز در آواز دستي داشت.

علي اصغر از همان كودكي شيفته موسيقي و آواز بود و با شوق و ولع به برنامه هاي موسيقي راديو گوش مي داد. استعداد ذاتي و اخلاق و فروتني او موجب جلب توجه ويژه زنده ياد استاد جلال تاج اصفهاني به او شد (سال هزار و سيصد و چهل و نه). شاهزيدي خود مي‌گويد: بزرگترين موهبت زندگاني من درك محضر پر بركت اين استاد سترگ اخلاق و هنر است و بزرگترين افتخار من اين است كه شاگرد كوچك مكتب انسان پرور اين استاد بزرگ بوده‌ام… . شاه زيدي ضمن بهره مندي هاي فراواني كه از محضر اساتيدي بزرگ چون: استاد جليل شهناز، استاد حسن كسايي، استاد سيد محمد طاهرپور و استاد علي تجويدي يافته، از راهنمايي هاي عزيزان گرانقدر و صاحب نظري چون آقايان رضا كسايي و دكتر حسين عمويي نيز برخوردار بوده است.

او در سال پنجاه و هفت در آزمون سراسري باربد شركت كرد و در رشته آواز رتبه اول را احراز نمود و به دريافت لوحه درجه يك باربد نايل شد. سبك آواز خواني شاهزيدي در مكتب اصفهان همان سبك زنده ياد جلال تاج است، در حالي كه از پيشكسوتاني چون روان شاد: سيد حسين طاهرزاده، سيد رحيم و اديب خوانساري نيز سود جسته و ملاحت هايي از آواز آنان را چاشني شيوه آوازي خود نموده است.  از مختصات شيوه او، درك صحيح شعر، تلفيق متناسب و دلپذير شعر با گوشه هاي آوازي، بيان درست شعر و تلفظ صحيح كلمات است كه همة اينها در قالب اصل مهم و انكار ناپذير مناسب خواني شكل مي گيرند. شاه زيدي از سال پنجاه و هشت در هنرستان اصفهان به تربيت هنرجويان رشته آواز پرداخته و از سال هزار و سيصد و شصت، كه ستاره درخشان هنر، استاد جلال تاج اصفهاني افول كرد؛ او همچنان نگاهبان و چراغدار مكتب استاد خود است.

 دانلود آثار علی اصغر شاهزیدی.
توضیح آنکه با توجه به موجود نبودن دو اثر رسمی جناب شاهزیدی در بازار موسیقی کشور، آثار این هنرمند با کیفیت مناسب (64 KBps) جهت دانلود در نظر گرفته شده است.

« چرخ گردون »
دشتی - بیات ترک

آهنگساز : زنده‌یاد استاد علی تجویدی
تنظیم : فریدون شهبازیان
تار : استاد جلیل شهناز

۱- تصنیــــــف دشتـــــــــی
۲- آواز دشتــــــــــــــــــــــی
۳- تصنیف دشتــی (تکـرار)
۴- تصنیـــف بیـــــات تــــرک
۵- آواز بیـــــــــات تــــــــــرک
۶- تصنیف بیات ترک (تکرار)

 

-  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -

« سروش آسمانی »
شوشتری - همایون

آهنگساز : زنده‌یاد استاد علی تجویدی

تنظیم : فریدون شهبازیان
تار : استاد جلیل شهناز
کمانچه : استاد هابیل علی‌اف
تنبک : زنده‌یاد جهانگیر ملک

۱- مقــــدمـــــه
۲- تصنیـــــــــف
۳- آواز و کمانچه
۴- ادامــــــه آواز
۵- تصنیـــــــــف
۶- دکلمــــــــــه
۷- تصنیـــــــــف
۸- تــار و تنبـــک
۹- آواز و تــــــــار
۱٠- تصنیـــــــف

نوشته شده توسط علیرضا در جمعه دوازدهم مهر 1387 |

صاعقه استعداد
مجله مقام موسیقایی (شماره 25)

 «موسيقي‌ِ» ميرزاده يا به عبارت روشن‌تر: دنياي ملوديها و تنظيمهايي كه آفريدة ذوق و خلاقيت نيرومند زنده‌ياد مجتبي ميرزاده است، براي آنهايي كه گوششان با انواع ساخته‌هاي با‌كلام و بي‌كلام آشناست، براي آنها كه دلباخته ملوديهاي شيرين و دل‌فريب هستند و از تنظيمهاي اركستري‌ِ پر شور و حال لذت مي‌برند، خيلي آشناتر است تا نام و تصوير و گفته‌هاي او كه در مدت چهل سال، آنها را ساخت و اجرا كرد. مجتبي ميرزاده در دهه آخر رژيم گذشته، موسيقيداني بود در اوج اشتهار و در آن زمان هم، بدون اينكه چهره‌اي «رسانه‌اي» و تبليغاتي باشد، محبوب و «پرفروش» و واقعا‌ً طرف توجه بود. موسيقيداني چند وجهي با تواناييهاي گوناگون كه سه ساز (ويولن، كمانچه و سه‌تار) را با چيرگي فوق‌العاده‌اي مي‌نواخت و به گفته صاحب‌نظران، در سازهاي آرشه‌اي، صاحب لحن و بيان ويژه بود. نغمه‌پردازي توانا و شايد بي‌نظير، كه به قول آهنگساز و آموزگار خبره‌اي چون كامبيز روشن‌روان: «مثل آب روان، ملوديهاي زيبا و متنوع خلق مي‌كرد و اگر تربيت آكادميك مستحكمي داشت، در حد يك شاهكار بود». تنظيمهاي اركستري او نيز هواخواهان فراواني داشت و تا آخرين روز عمرش هم مثل چهل سال پيش، سفارشهاي فراوان از سوي افراد مختلف به سوي او روانه مي‌شد (البته غير از موسيقي فيلم، كه گويا ميرزاده در پانزده سال اخير ديگر فعاليتي در اين زمينه نداشت، زيرا معيارها دگرگون شده بودند). معلم نبود و حوصله معلمي نداشت، اما موسيقيدانان جواني كه همراه و همكار او مي‌شدند، از بودن با او فراوان‌تر از حضور در هر آموزشگاه يا دانشگاهي، مي‌آموختند.

 صاحب آن منظومه كم‌نظير از تواناييها و خلاقيتهاي انحصاري، طي چهل سال حضور حرفه‌اي، تأثيري در موسيقي شهري ايران گذاشت كه نمي‌توان ساده از كنارش گذشت و اين زندگي طولاني حرفه‌اي و خلاقيت و كار را با دو سه جمله كليشه‌اي، تعريف كرد. نفوذ ناپيدا، ولي تيز و بر‌ّنده او بر شيوة نوازندگي ويولن و كمانچه در موسيقي ايراني (و موسيقي ك‍ُردي)، ملودي‌پردازي و تنظيم، بر آنهايي پيداست كه سير تحو‌ّل موسيقي شهري‌ ـ بخوانيد موسيقي در تهران ـ را در چهل سال گذشته با دقت و نكته‌سنجي تعقيب و فرصت گرانبهاي معاشرت و همكاري با او را پيدا كرده‌اند. واضح است كه تعداد چنين افرادي زياد نيست و مسلما‌ً سوداي نوشتن و معرفي كردن اين هنرمند واقعاً مستعد را نداشته‌اند. ميرزاده موسيقيداني سراپا حرفه‌اي، بيزار از خبرسازي و چهره‌‌نمايي در رسانه‌ها، چنان مجذوب سير و سفر كولي‌وارش در دنياي خود و بازي با اصوات بود كه فرصت نگريستن از بيرون را به خود نمي‌داد و هيچ‌وقت تلاش نكرد كه از زندگي و هنرش، اسطوره‌اي و يا پرتره‌اي وجيه‌المله بسازد و به طمع مطرح ماندني هميشگي در جامعه، از طريق دوستان و محافل و مطبوعات و راديو و تلويزيون، آن را بر ذهن و ديدگان مردم و به‌خصوص جوانها، تحميل كند. كاري كه بسياري از موسيقيدانان نسل او و بعد از او، مثل يك كار روزانه انجام داده‌اند و چه‌بسا تلاشي كه براي اين‌گونه تبليغات مي‌كنند، بيش از تلاشي است كه براي «ساختن» موسيقي به خرج مي‌دهند. اين، تنها وجه از شرافت بي‌ادعاي مجتبي ميرزاده نيست. كسي كه هم از بااستعدادترين موسيقيدانان نسل خود بود و يكي از با‌استعدادترين موسيقيدانان همه نسلهايي است كه از آنان اثري را شنيده‌ايم. اين گفته كساني است كه ميرزاده را بهتر و از نزديك مي‌شناختند.

 مجتبي ميرزاده از اعماق اجتماع برآمد. اجتماعي كه هنوز هم براي موسيقي و موسيقيدان، شأن و منزلتي قايل نيست. پنجاه سال پيش البته وضع بدتر بود. راه پرفراز و نشيبي كه او پيمود، خود موضوع داستاني پركشش و البته واقعي است. (آيا مجتبي ميرزاده كل‌ّ افسانه زندگي‌اش را با كسي گفته بود؟)، از قعر فقر فرهنگي محيط زادگاهش تا اوج شهرت در پايتختي كه دهها موسيقيدان توانا داشت. رؤياي كودكي او با شنيدن راديوي همسايه و صداي ساز مهدي خالدي و پرويز ياحقي شكل گرفت، در نامساعدترين شرايط، به خودآموزي پرداخت و در هجده سالگي نوازنده‌اي حرفه‌اي و توانا بود كه با هنرمنداني دهها سال بزرگ‌تر از خود، همكاري مي‌كرد، بيست و دو ساله بود كه به اركسترهاي بزرگ راديو، راه يافت و شبانه‌روزش به موسيقي گذشت. شمار آثار او در زمينه‌هاي مختلف، حيرت‌آور است، هر چند كه هنوز هم فهرست مرت‍ّبي از آثار او فراهم نشده است و شايد هم هيچ‌وقت نشود و آن تعدادي كه گاه خود او هم مي‌گفت به نظر رقم دقيقي نمي‌آمد و كمتر از حد واقعي آن بود. شنيده شده است كه حدود 45 عنوان فيلم سينمايي و تلويزيوني، با موسيقي او همراه است. تمهاي بديعي كه وي در موسيقي متن سريال تلويزيوني معروف «صمد»، (سالهاي 1349 ـ 1353)، موسيقي متن فيلم ‌«درشكه‌چي» (سال 1348) به‌ويژه موسيقي متن برنامه تلويزيوني «كاف‌شو» (1356) انجام داد، در زمان خود توجه فيلمسازان را جلب كرد و خوشبختانه تورج زاهدي در سال 1363 در كتاب «موسيقي فيلم» يادداشتي درباره شخصيت موسيقايي ميرزاده در فيلمهاي ايراني نوشته است كه در اين شماره از ماهنامه مقام موسيقايي، آن را، البته با كمي حذف و تلخيص، مي‌خوانيد.

 حضور نيرومند و بي‌ادعاي زنده‌ياد مجتبي ميرزاده، محدود به يك بخش از موسيقي نيست. هر جا كه زمينه‌اي از موسيقي فراهم بود، او مي‌توانست حاضر باشد و بدرخشد. البته او نتوانست و نخواست كه در مراتب خيلي رسمي و آكادميك بنشيند. نه بر صندلي نوازنده اركستر سمفونيك و نه در هيئت استادي رديفدان، كه به هر حال، كارشان، نواختن مداوم متنهايي ثابت و از پيش نوشته‌شده است. ميرزاده شرايط احراز چنين مرتبتهايي را ـ كه امروزه ديگر خيلي هم اسباب رشك و افتخار نيست ـ در زندگي‌اش نداشت. موقعيت او، يكسر متفاوت و منحصر بود. ميرزاده مي‌توانست نوازنده قطعات خود باشد، يك بداهه‌نواز استثنايي و گاه در حد معيارهايي بين‌المللي، با ذهني‍ّتي آزاد و بي‌‌مرز، و با تواناييهايي كه انديشيدن به آنها در مخي‍ّله يك ويولنيستِ كنسرواتوار‌گذرانده و يا سه‌تار‌نواز حافظ چند رديف، نمي‌گنجد.
آنهايي كه شگفت‌آفرينيهاي او را در مجالس دوستانه ديده‌اند، نيك به ياد دارند كه قدرت تخي‍ّل و تنوع ايده‌هاي ملوديك و نيرومندي لحن و بيان مجتبي ميرزاده در نوازندگي چه بوده است (اميدوارم براي اثبات اين مدعا به نسلهاي بعد، نمونه‌هاي كافي و روشن از هنر او ضبط شده باشد). مهم‌ترين خصوصيت نوازندگي ميرزاده، در كمانچه و ويولن، استفاده از «افه‌هاي» مخصوص، لحنهاي گونه‌گون و ديناميسم منحصر‌به‌فردي بود كه گاه با زيركي و ظرافت بسيار اجرا مي‌شد و در شنونده مؤثر مي‌افتاد. جهان موسيقايي شخصي او، حد و مرزي نمي‌شناخت. اگر سر‌حال و سر ذوق بود و مي‌خواست با شيطنت معصومانه‌اي شنوندگانش را به شگفتي وادارد، مي‌توانست از يك ملودي قديمي ك‍ُردي شروع كند، آن را به نغمه‌اي در رديف پيوند بزند، با ظرافت، از همان راه، طرح ملودي مشهوري از يك اثر كلاسيك را بنوازد، از همان به يك ترانة معروف مردمي‌ ـ از همانها كه به شيريني و دلربايي بسياري مي‌نواخت‌ ـ راه باز كند و ناگهان با يك آكورد چهارصدايي و افه‌هاي كولي‌وار روي ويولن يا كمانچه‌اش‌، بخشهايي از يك بداهه‌نوازي معروف موسيقي «ج‍َز»، تكه‌هايي از يك راگاي هندي و هر چه دلش مي‌خواست اجرا كند. او اين شعبده‌بازي عجيب در جهان صداها را طوري با تردستي انجام مي‌داد كه واقعا‌ً از هيچ‌كس ديگري جز او ساخته نبود. تنها نوازنده‌اي بود كه توانايي حضور و اجرا در هر نوع نظام موسيقايي را تا حدي داشت و در بعضي از نظامها تا حد بسياري، كه باعث حيرت و تحسين مي‌شد.
از ساحريهاي او كه بگذريم، تك‌نوازي ميرزاده به هنگامي كه در حال و هواي خود فرو مي‌رفت و مي‌خواست «حكايت دل» را بگويد، از كيفيتي متفاوت بهره داشت. به‌ويژه وقتي كه مي‌خواست سه‌تار به دست بگيرد و در فضاي موسيقي دستگاهي بماند. نوازندگي او را استاداني كه بازخواني مداوم و مضراب به مضراب مجموعه رديف را فريضه مي‌دانند، البته ظاهرا‌ً پسند نمي‌كردند، ولي همانها هم همپاي افراد ديگري كه از حرفه‌اي و غير حرفه‌اي، با ميل و رغبت به شنيدن تك‌نوازي ميرزاده مي‌نشستند، يك زبان و يك‌دل متفق بودند كه سونوريته و لحن مخصوص و خلاقيتهاي ملوديك و ديناميسم نوازندگي او را نزد كس ديگري نتوان يافت. ميرزاده در بند آن نبود كه اجرايي كلاسيك و «استادانه» (بخوانيد استادمدارانه) داشته باشد، نوازندگي، ذات طبيعي و هستي جاري او بود و او براي بيان آنچه كه در دلش مي‌گذشت، صداقت و صراحتي داشت كه از طبيعت ساده و مهربانش برمي‌خاست و حتي توانمندي او نيز شايد حاصل اين صداقت غريزي بود. آري، ميرزاده، عجيب‌ترين پديده بين موسيقيداناني بود كه تا آخرين لحظه زندگي، رابطه بدوي و معصومانه خود را با غريزه‌شان قطع نمي‌كنند.

 زندگي شصت ساله مجتبي ميرزاده، مثل تمام صاحبان استعدادهايي در اين حد و مرز صاعقه‌وار و شكوفان، در اجتماعي كه هيچ‌گاه سالم و امن نبوده و نيست، نمي‌توانست خالي از بلاها و آفات مخصوص هنرمندان باشد.
موسيقيدان ايراني، در هر دوره تاريخي، چه عصر سنتهاي قديم و چه زماني كه مثلا‌ً سايه‌اي از مدرنيسم بر آن پرتو افكنده است، قرباني بوده و به قول قدما، مرغي است كه در عزا و عروسي سر بريده مي‌‌شود. زندگي او در تنگدستي و ع‍ُسرت نگذشت، زيرا هنرمندي محبوب و پرخواستار بود و حتي فرصت انجام بسياري از سفارشها را نداشت، اما طبع شوريده او كه در هيچ نظام مشخصي از قراردادهاي زندگي حرفه‌اي و اداري و خانوادگي نمي‌گنجيد، موجب رنج و ناراحتي او و برخي از دوستدارانش شد. صاحبان استعدادهايي چنين طوفاني و صاعقه‌وار از قوانين ديگران تبعيت نمي‌كنند، از قوانين خودشان كه مي‌تواند هر ‌زمان در تغيير باشد فرمان مي‌برند و اين ديگران‌اند كه خواسته و ناخواسته از آنها تقليد مي‌كنند. ميرزاده انساني مهربان و نيك‌طبع بود كه به شيوه خودش زندگي مي‌كرد و قرار نگذاشته بود كه كسي را به خير يا شر‌ّ راهنمون شود. اما آدمهاي ساده‌دل و خامي كه مجذوب شخصيت و نيرومندي دروني او بودند، در برابر «كاريزما»ي او عنان اختيار از كف مي‌دادند و با تقليد نابه‌جا از روش زندگي بي‌قرار و طوفاني او، انگار مي‌خواستند همچون او بشوند. بين آنها استعدادهاي فوق‌العاده‌اي هم ديده مي‌شد كه از بودن با ميرزاده فراوان مي‌آموختند و به او وابسته بودند، طوري كه ساعت زندگي خود را با ساعت زندگي او تنظيم مي‌كردند و از اين رو در مقطعي حساس عنان حيات خود را از دست دادند. نظير اتفاقي كه براي آن هنرمند كرمانشاهي جوان و بااستعداد پيش آمد و سه سال پيش به حالتي از دست رفت كه اهل موسيقي از آن اطلاع دارند. البته اين يادداشت براي طرح چنين مسائلي نيست و قضاوت كردن در اين موارد بسيار دشوار، بلكه غير عملي است. اما پاره‌اي حرفها و حديثها كه در چند روز بعد از مرگ اندوهبار زنده‌ياد ميرزاده در بعضي از نشستها شنيده مي‌شد، نويسنده اين يادداشت را بر آن داشت كه در اين زمينه نيز چند سطري بنويسد. ميرزاده، هر چه بود، خودش بود و همان را هم نشان مي‌داد. نه مي‌خواست بي‌عيب نشان داده شود و نه كسي را مستقيم يا غير مستقيم به تقليد از خود، تشويق مي‌كرد، و در آنچه كه بود، دروغ هم نمي‌گفت. كم نبودند هنرمندان جواني كه از بودن با او هنرشان را اعتلاء دادند و حرمت او را نگه داشتند، ولي اشتباهات زندگي طوفاني او را هم مرتكب نشدند.
از نمونه‌هايي كه مي‌توانم در اينجا به ياد بياورم، آقاي بهزاد خدارحمي نوازنده و تنظيم‌كننده و موسيقيدان تواناي اصفهاني است كه مي‌دانم ستايشگر هنر ميرزاده بوده و هست، ولي سليقه و روش خودش را در زندگي داشته است و دارد و تنظيمهاي لطيف و دلنشين او يادآور تواناييهاي ميرزاده در اين كار است، بدون اينكه تقليد و يا گرته‌برداري از فوت و فنهاي او باشد. حداقل، وجود موسيقيداني مثل خدارحمي ثابت مي‌كند كه بين تأثيرپذيري تا تقليد فاصله بسيار است.

 شايد بسياري از فاصله‌گذاريها، جبهه‌بنديها، طبقه‌بندي موسيقيدانان مختلف از سوي نهادهاي سياستگزار دولتي، توليدكنندگان «كالا»هاي فرهنگي در بخش خصوصي و گروههايي از موسيقيدانان متمايل به «قدرت»، در بيست و پنج سال گذشته، باعث شد كه موسيقيدانهايي چون مجتبي ميرزاده آن‌طور كه بايد و شايد شناخته نشوند، هر چند نيروي حضور موسيقايي او در داخل و ايرانيان خارج از كشور، تا آخرين هفته‌هاي زندگي‌اش قابل درك بود. آن استعداد صاعقه‌آسا و توانايي شگفت، از ذهنيت فرهنگي و خودآگاهي اجتماعي‌‌اي كه موسيقيدان اين عصر نيازمند به آن است، كم‌بهره و شايد بي‌بهره بود و دريغ كه بيشتر نپاييد. شايد مي‌توانست عمر طولاني‌تر و سلوك سالم‌تري داشته باشد، اما همين هم كه از او به جا مانده است، آيندگان را در اعجاب و تحسيني كه برادران و پدران ما در چهل سال گذشته در رويارويي با هنر او داشته‌اند، شريك خواهد كرد.



| ادامه مطلب |
نوشته شده توسط علیرضا در جمعه پنجم مهر 1387 |
آخرین مطالب و اخبار موسیقی
Real Time Web Analytics