
به گزارش خبرنگار فارس، قيصر امينپور شب گذشته هنگامي كه بر اثر بيماري به بيمارستان دي تهران منتقل شده بود و تلاشهاي پزشكان براي مداواي وي نتيجهاي در برنداشت، درگذشت.
شنيدهها حاكي از آن است كه امينپور بر اثر بيماري قلبي درگذشتهاست.وي پس از تصادفي در سال 1378 همواره از بيماريهاي مختلف رنج ميبرد.
قيصر امينپور در دوم ارديبهشت ماه سال 1338 در شهرستان گتوند از توابع شهر دزفول متولد شد و تحصيلات ابتدايي و متوسطه خود را در شهرستانهاي گتوند و دزفول به پايان برد.
وي در آغاز عاشق نقاشي بود، اما سرانجام به سراغ شعر رفت و شعر او را به دانشكده ادبيات دانشگاه تهران كشاند.
امينپور در سال 1376 با دفاع از رساله خود با عنوان «سنت و نوآورى در شعر معاصر» كه با راهنمايى محمدرضا شفيعى كدكنى به سرانجام رسيده بود، موفق به اخذ مدرك دكتراى ادبيات فارسى از دانشگاه تهران شد و بعدها اين پاياننامه در شمارگان بالايى به چاپ رسيد. وي درباره اين اثر مىگويد: «پيشنهاد بررسى درباره اين موضوع از طرف استاد ارجمند دكتر شفيعى كدكنى بود و من از ميان موضوعات مختلف، اين موضوع را به ضرورت بحث سنت و نوآورى، براى پاياننامه دكترى برگزيدم.»
«دستور زبان عشق» آخرين دفتر شعر او بود كه تابستان امسال منتشر شد و مورد استقبال بسياري از متقدان قرار گرفته بود.
در كوچه آفتاب، تنفس صبح، طوفان در پرانتز، منظومه ظهر دهم، مثل چشمه مثل رود، بيبال پريدن، به قول پرستو، گزينه اشعار ،گلها همه آفتابگردانند، سنت و نوآوري در شعر معاصر و شعر و كودكي ، از عناوين ديگر كتابهاي اين شاعر و استاد دانشگاه تهران است.
» سراج: «قيصر» دردانه شعر فارسي بود
به یادت ...

بـــه یـــادت داغ بـــر دل مینشـــانـــم
ز دیـده خـون بـه دامــن میفشــانــم
چـو نـی گـر سـوزم از سـوز جـدایـی
نیستــان را بــه آتــش میکشـــانـــم
بــه یـــادت ای چـــراغ روشـــن مـــن
ز داغ دل بســـــوزد دامــــــن مــــــن
ز بس در دل گـل یـادت شکـوفـاسـت
گــرفتــه بــوی گـــل پیـــراهـــن مـــن
همه شب خـواب دیـدم خـواب دیـدار
دلــی دارم دلــی بـــی تـــاب دیـــدار
تو خورشیدی و من شبنم چه سازم
نـــه تــــاب دوری نــــه تــــاب دیــــدار
ســری داریــم و ســـودای غـــم تـــو
پــــری داریــــم و پــــروای غــــم تــــو
غمـت از هـرچـه شــادی دلگشــاتــر
دلـــی داریـــم و دریـــای غــــم تــــو
او ميوهاي رسيده بود كه چيده شد - عليرضا افتخاري
خبر مرگ شاعر بزرگ، قيصر امينپور خاطرات همكاري گذشته را يك بار ديگر براي من مرور كرد. ما در سه آلبوم <نيلوفرانه> يك و دو و همچنين در آلبوم <شبان عاشق> با هم همكاري بسيار نزديك و به يادماندنياي داشتيم كه به من اين فرصت را داد تا شخصيت و منش او را بهتر بشناسم.
قيصر امينپور شخصيت روحاني و آرماني داشت و ميتوانم بگويم كه هيچيك از مرامهايش با زمينيها يكي نبود. نيازهاي خود را به حد صفر رسانده بود و از بزرگ و كوچك، از دارا و گداي برزن، از هيچكس انتظاري نداشت. در شرايطي كه خبر مرگ او به ما رسيده اين بنده حقير نميداند كه چگونه بايد از او سخن بگويد تا حق مطلب را اندكي ادا كرده باشد. هميشه گفتهام و باز هم ميگويم كه اين افتخار من بوده است كه در چند پروژه كاري بتوانم در خدمت قيصر امينپور باشم. در همين پروژهها بود كه فهميدم اعتقاد او غير از اعتقاد من و امثال من است. او مدد مخصوصي ميگرفت و به اصطلاح <وصل> بود.
ترانههايش زنگار هر دلي را پاك ميكرد. هركس كه آلبومهاي <نيلوفرانه> را ميشنيد، پيش از هر چيز شعرهاي قيصر امينپور بود كه بر دلش مينشست و به همين دليل آرزوي هر خوانندهاي بود كه شعرهاي او را بخواند. امينپور در كارش بياندازه دقيق و مسوول بود و گاه شده بود كه شب تا صبح بنشيند و شعر را براي ضبط برساند تا مبادا كار عقب بيفتد. اما متاسفانه حق او چنانكه بايد و شايد ادا نشد؛ اگرچه ميتوان دل به اين خوش كرد كه او نيازي به اين حرفها هم نداشت و اكنون هم نام و مرام و انديشهاش است كه به يادگار از او باقي ميماند.
خاطرم هست يك بار كه بعد از ماجراي دلخراش تصادفي كه چندين سال پيش داشت من و ساعد باقري نزد بزرگي رفتيم و خواستيم تا بنا به وظيفه اسباب معالجه بهتر ايشان را فراهم كنند اما وقتي كه او از اين اقدام ما باخبر شد به شدت برآشفته شد و به ما گفت چرا اين كار را كرديد؟ چرا عهد من را با خداي خودم بر هم زديد؟ چرا بساط من را بر هم زديد و نگذاشتيد خودم با خداي خودم سنگهايم را وابكنم؟ و راستش ما هم به اندازه ايشان آشفته شديم.
قيصر امين پور را نميشد دوست نداشت. در استوديو تختي، شعرهايش را ميدادند دست من تا بخوانم و ضبط كنيم اما من نميتوانستم. ارتباطم با بالا وصل نميشد و ميگفتم تا خود قيصر نباشد نميتوانم بخوانم. آقاي شهبازيان و استاد خوشدل هم بودند و هنگامي كه ما ضبط داشتيم قيصر امينپور در دانشگاه بود. بعد، آن همه راه از دانشگاه ميآمد و با آن سيماي باشكوهش در استوديو مينشست و من تازه شروع ميكردم به خواندن. دوبيتيهايش را ميخواندم و سرمست ميشدم.
كار آلبوم <شبان عاشق> به پايان رسيده بود كه آن تصادف پيش آمد. از آن پس درد همراه هميشگي او بود. از نگاهش و از اشاراتش ميشد اين را فهميد؛ اگرچه خودش باحياتر از آن بود كه چيزي بر زبان آورد. اما روشن بود كه حال و روز خوشي ندارد و چيزي نميگويد. من خواب ديده بودم. خواب ديده بودم و در جمعي گفتم كه ميدانم ايشان به زودي ميرود. اين جور آدمها نميمانند... او ميوهاي رسيده بود كه سرانجام چيده شد...







